تبليغاتX
عشق

عشق

عشق

دادگاه عشق

جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل و عشق رو محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی قلب کرده بود.
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا مخالف با او بودند
قلب شروع به دفاع از عشق را کرد
   آهای چشم تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی 
آی گوش مگر تو نبودی که همیشه در آرزوی شنیدن صدایش بودی
               و شما پاها..............
که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا چنین با او می کنید؟؟؟؟؟؟؟
چرا با او مخالفید؟؟؟؟؟؟؟
اعضا روی بر گرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را تر ک کردند.
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل:دیدی قلب همه از عشق بیزارند.
 ولی من متحیر م که با وجودی عشق تو را بیشتر از همه آزرده 
 چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!؟!؟
       قلب نالید:
   که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و
تنها تکه گوشتی هستم که لحظه قبل را تکرار می کنم
و فقط با وجود عشق می توانم یک قلب حقیقی باشم
پس همیشه از او حمایت میکنم.
   
حتی اگر نابود شوم؟؟؟!!!   
    
+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 7:23  توسط امير  | 

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 15:51  توسط امير  | 

قصه برف و کوه

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 15:4  توسط امير  | 

عهد

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 14:58  توسط امير  | 

خداحافظ

دیگه چیزی برای گفتن ندارم

افسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميكشيم

          تمام شد 

                           اما بدون خدا حافظی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 13:40  توسط امير  | 

پایان قصه

انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند...

             بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز.

                                 حیف نگذاشتی پایان بیاید

                                            خودت اوردیش؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 13:34  توسط امير  | 

خیانت

ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم ببخش كه عاشقت بودم

خسته و دلسرد نبودم ببخش كه مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر كه گفتم

به چشات بزار براتون بميرم

ببخش اگر تو گريه هام دورنگي ريا نبود

اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود

ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو ببخش كه يادم نمي ره

اون روزهاي پاييزي رو

لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 6:41  توسط امير  | 

مسیح

صلیب بر دوش خاموش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 8:16  توسط امير  | 

برگ پائیزی

ظهر داغ یک تنهایی و غروب سرد نبودن ها ...

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید

و بهد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید

چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم

چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 8:12  توسط امير  | 

جدایی

من پذیرفتم شکست عشق را

 پندهای دروغانه ی عشق را 

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد اشنا دیوانه است

 

میروم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب  دیدنم ازاد باش

 

گرچه تو تنها تر از من میروی

 

ارزو دارم ولی عاشق شوی

0

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 13:36  توسط امير  | 

عشق دروغی بیش نبود

                     روی سنگ قبرم حاصل عمرمو بنویسید. این سه کلمه حاصل عمر بی ثمرم بوده!

                             خام بودم ...

                                                     پخته شدم ...

                                                                ســــــــــــــــوختم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 12:59  توسط امير  | 

دروغ گفتی سهراب !

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............

گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده !! "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 8:33  توسط امير  | 

برای من نبود !

 

در ميگشايد


و باز ميگردد


تا با لبخندي بگويد


ـ ببخشيد


كلماتم اشتباهاً اينجا جا مانده


و ميرود


تا بفهمم


آن لبخند و آن «دوستت دارم
»


براي من نبود !!!!!!!

TinyPic image
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 7:34  توسط امير  | 

زخم

 

تواگر مي دانستي

كه چه زخمي دارد

كه چه دردي دارد

خنجر از دست عزيزان خوردن

از من خسته نمي يرسيدي

كه تو اي مرد چرا تنهايي !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 11:42  توسط امير  | 

وصیت نامه من

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد 

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم

چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم

 صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد .

مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

و در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 16:59  توسط امير  |